مقدمه:  

        روانشناسان عموما در پی پاسخگویی به این سوال بوده اند که چرا برخی ازافراددرمقایسه بادیگران توانایی بیشتری در یادگیری ویادآوری دارند؟روانشناسان ار دیدگاههای متفاوتی به این سوال پاسخ داده اند.سه موج اصلی پژوهش در اینمورد وجود دارد نخستین موج به طورمستقیم یاغیرمستقیم از نظریه پیاژه  پژوهشهای مربوط به آن  برخاسته است.پیاژه معتقد بود که کودکان باخود مرکز بینی شناختی تحول را آغاز می کنند.یعنی در آغاز آنها نمیدانند که چشم اندازهای مفهومی ،ادراکی وعاطفی مختلفی وجود دارد.در نتیجه به طور طبیعی قادر به درک این نیستند که خودشان چنین  چشم اندازی دارند یا دیگران ، واینکه ممکن است چشم انداز خودشان با دیگران متفاوت باشد.حتی پس از اینکه از وجود چشم اندازهای مختلف وتفاوتهای آنها آگاه می شوند،توانایی تمییز بین چشم انداز خودشان از چشم انداز سایرین را به تدریج به دست می آورند،موج دوم در برگیرنده نظریه وپژوهش درباره رشد وتحول فرا شناختی کودکان است وآغاز آن به اوایل دهه1970برمیگردد.فراشناخت در این دیدگاه ،شامل دانش درباره ماهیت افراد به عنوان شناسنده1 ، درباره مهارت تکالیف شناختی وراهبردهای حل تکالیف است.اغلب مطالعات فراشناختی به فراحافظه کودکان ،به ویژه به دانش آنها درباره راهبردهای حافظه واستفاده از آنها مربوط است.موج سوم ،به عنوان نظریه تحول ذهن در دهه1980آغاز شد.پژوهشگران نظریه ذهن می کوشند دریابندکه کودکان درباره وجودورفتار انواع مختلف وضعیتهای ذهن چه میدانند واینکه کودکان درباره رابطه علی وضعیتهای ذهن بادرون دادهای ادراکی ،بروندادهای رفتاری وسایرجنبه های ذهن چه می دانند.برای مثال ،آیاخردسالان میدانند چه نوع باوری نادرست است؟یا آنهامیدانندکه تمایلات ارضا نشده موجب احساسات منفی شده وتلاشهای رفتاری خاصی را برای ارضای این تمایلات برمی انگیزند(فلاول ۲1999).با وجود این،آنچه به عنوان دانش فرد درباره ذهن وکارکردهای آن مطرح است موضوعی است که درقلمرو روانشناسی شناختی ،درچهارچوب فراشناخت موردبحث قراردارد.

حافظه وفراحافظه ازهمبسته های هوش محسوب می شوند.مطالعه انگ۳ وجونز۴ (1982)نشان می دهدکه در آزمون وکسلر،حافظه باهوشبهر کلامی،هوشبهر عملی وهوشبهر کلی همبستگی بالایی دارد.آنها معتقدند که جزءعمده درهوش ،به ویژه حافظه دیداری است به گونه ای که 84درصد ازواریانس هوش راپیش بینی می کند.

به طور کلی،به منظور تفاوهای فردی در فرآیندهای شناختی دورویکرد پژوهشی توسعه یافته است .نخسین رویکرد ،رویکرد تحول-شناختی است که فرآیند تحول شناختی رابرمبنای سیستمهای پردازش اطلاعات تبیین میکندورویکرد دوم،رویکرد هوش است که برشناسایی فرآیندهای شناختی همبسته باتفاوتهای فردی درهوش تاکیددارد.پژوهش هایی که تفاوت های پردازشبین افراد بهنجار وافراددارای ناتوانی هوشی خفیف رابررسی میکنند،عمدتا بررویکرد هوش استوارند.(کرامر۵،پیرسل۶ وگلاور۷،1990).

۱- Cognizer     ۲-Felavell            ۳-Ong               ۴-Gonz          ۵-Keramer          ۶-Piersel            ۷-Glaver